تبليغاتX
شهید بالازاده

شهید بالازاده

شهدا شهید بالازاده مذهبی و...

شهید

ای روشنای خانه امید، ای شهید

ای معنی حماسه جاوید، ای شهید

چشم ستارگان فلک از تو روشن است

ای برتر از سراچه خورشید ای شهید

« قد قامت الصلاه » به خون تو سکه زد

در گسترای ساحت تحمید ای شهید

تیغ سحر زجوهره خونت آبدار

گشت و شکست لشکر تردید، ای شهید

آئینه‌دار خون تو اند آسمانیان

رنگین‌کمان به شوق تو خندید ای شهید

ایمن شدند دین و وطن تا به رستخیز

فارغ شدند زآفت تهدید، ای شهید

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 15:12  توسط حامد ملک زاده   | 

شهادت


شهادت قلّه کمال

شهادت از برترين واژه هاي فرهنگ اسلامي و از مقدّس ترين مفاهيم معارف الهي است. شهادت اوج کمال انسان است، آنگاه که انسان تمام هستي خود را يکجا نثار معبود مي کند و قطرة وجودش به درياي بيکران هستي مطلق مي پيوندد.
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «فوق کلّ ذي برٍّ برٌّ حتي يقتل في سبيل الله، فاذا قُتِلَ في سبيل الله فليس فوقه برّ؛بالاتر از هر خير و نيکي، خير و نيکي وجود دارد تا انسان در راه خدا کشته شود که بالاتر از کشته شدن در راه خدا، خير و نيکي يافت نشود.»
همچنين پيغمبراکرم(ص) فرمود:

«اشرف الموت قتل الشهادة؛ شهادت برترين مرگ ها است.»

و نيز از آن حضرت نقل شده که فرمود: «لوددت انّي اُقتَل في سَبيل الله، ثمّ احيا ثمّ اُقتَل ثمّ اُحيا ثم اقتل ثمّ اُقتَل؛ دوست دارم در راه خدا کشته شوم (نه يک بار و دو بار که) بارها کشته شوم و زنده شوم و باز هم کشته شوم.»

حضرت اميراملؤمنين عليه السلام در مقام دعا و درخواست از خداوند متعال عرضه مي دارد: «نسأل الله منازل الشّهداء؛ از خداوند جايگاه شهيدان را طلب مي کنم.»

خداوند در قرآن می فرماید:

«اگر در راه خدا کشته شوید یا بمیرید، آمرزش و رحمت خدا بهتر از هر چیزی برایتان خواهد بود.

 شهادت که نتیجه سلامت روان، روحیه شجاعت و انتخاب آگاهانه است، مقاومت و پویایی جامعه را به دنبال دارد، چرا که ریشه در قدرت، قوت، صبر، استقامت، مبارزه با کفر، انسجام، آخرت خواهی و ظرفیت بالا دارد و این عوامل در مجموع، مقاومت جامعه را بالا برده و اجتماعی را متحرک و پویا و سازنده می سازد. شهیدان، مقاومت و پویایی جامعه را تضمین می نمایند و به جامعه ظرفیت روحی می بخشند و ضعف و سستی را از بین می برند و هر جامعه ای که افراد آن این گونه باشند، مشمول رحمت و نصرت خداوند هستند، و دیگر شکست نخواهند خورد که: «ان ینصرکم اللّه فلا غالب لکم؛ اگر خدا یاریتان کرد، دیگر کسی بر شما غلبه نمی کند.»

شهادت اوج تعالي انسان است. در فرهنگ اسلام و بخصوص تشيع، ارزشمندترين و گرانبهاترين حركت، شهادت است. شهيد كسي است كه با نثار جان خود، درخت اسلام را آبياري كرده و فساد را ريشه كن مي كند.
شهيدان، مقاومت و پويايي جامعه را تضمين مي نمايند و به جامعه ظرفيت روحي مي بخشند و ضعف و سستي را از بين مي برند. اگر خون شهيدان نبود كه شجره ي طيبه ي رسالت را سيراب نمايد نه از اسلام خبري بود و نه از مكتب توحيد بخش الهي اثري و در يك جمله مي توان گفت كه پر محتو ي ترين عنوان، در راستاي تكامل انسان، از ديدگاه متون اسلامي، عنوان «شهيد» است.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 0:0  توسط حامد ملک زاده   | 

مرحمت 13 ساله

آن روز سراسيمه به تهران آمد 13 ساله بود. نوجوان كم سن و سال اردبيلي،به پدر و مادرش گفته بود كار مهمي پيش آمده كه بايد به تهران برود اما نگفته بود چه كاري؟وقتي با اصرار از پدر و مادر اجازه گرفت بي درنگ راهي تهران شد.شنيده بود بايد به خيابان پاستور برود. هرطور بود وارد ساختمان رياست جهموري شد. مي گفت بايد حتماً رئيس جمهور را ببيند. كار آساني نبود با پادرمياني اين و آن ، بيرون ساختمان رياست جمهوري منتظر ماند. آن روزها آقا(حضرت آيت الله العظمي امام خامنه اي( مدظله العالي)) رئيس جمهور بود.وقتي آقا براي رفتن به مراسمي از ساختمان بيرون آمد، مرحمت بالازاده، خودش را به او رساند

تـــلاش محافظان  نتيجه اي نداشت.چون آقا با اشاره اجازه داده بود. مرحمت13 ساله، با لهجه شيرين آذري و شايد هم به زبان آذري گفت: آقا يك خواهش داشتم، آقا با مهرباني حالش را پرسيد و نامش را و بعد فرمود: خب ! چه خواهشي پسرم ؟ مرحمت كه هيجان  زده بود آب دهانش را قورت داد نفس عميقي كشيد و گفت:آقا خواهش مي كنم به آقايان روحاني و مداحان دستور بدهيد كه ديگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند! آقا شايد با تعجب پرسيد: چرا فرزندم؟ و مرحمت كه حالا بغضش تركيده بود و هق هق گريه امانش نمي داد با كلماتي بريده بريده گفت:آقا! حضرت قاسم(ع) هم مثل من 13 ساله بود كه امام حسين (ع) به او اجازه ميدان داد و لي فرمانده سپاه اردبيل اجازه نمي دهد به جبهه بروم.مي گويد 13 ساله ها را به جبهه نمي فرستيم.

 

مرحمت بالازاده به اردبيل بازگشت، اما بر خلاف ديروز كه از اردبيل به تهران مي رفت دلگرفته و غمزده نبود از خوشحالي در پوست نمي گنجيد دلش براي اين كه زودتر برسد پر مي كشيد كاش اتوبوس هم پر داشت مثل هواپيما...مرحمت بالازاده با نشان دادن مجوز آقا وارد تيپ عاشورا شد- چه نام با مسمايي- شجاعت و درايت را باهم داشت و همه در حيرت ، كه اين خصلت همه در يك نوجوان 13 ساله چگونه جمع شده است.برو بچه هاي تيپ عاشورا چهره مهربان وجدي مرحمت را از ياد نمي برند بيشتر اوقات كنار فرمانده خود شهيد مهدي باكري ديده مي شد.روز21 اسفند 1363 در عمليات بدر در جزيره مجنون شهيد شد. آقا مهدي باكري هم در همان عمليات به شهادت رسيد و...

روحش شاد و يادش گرامي باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 16:21  توسط حامد ملک زاده   | 

خاطره ای از مرحمت

 

مرحمت در يكي از عمليات ها كه در حال برگشت به موقعيت خودشان بود، با نيروهاي دشمن مواجه مي شود و اين در حالي بوده است كه آن شهيد قهرمان اسلحه اي هم در اختيار نداشته است، ولي ناگهان متوجه شيئي مي شود و آن را بر مي دارد و به عربي مي گويد: "قف" يعني "ايست" آنها از ترس و وحشت تسليم او مي شوند و مرحمت در تاريكي شب آنها را به مقر مي آورد.

افسر عراقي دستگير شده به فرمانده ايراني مي گويد: "مي خواهم از شما يك سوال بپرسم. من خودم در چند كشور دوره چريكي ديده ام ولي تابحال اسلحه اي كه سرباز شما بدست داشت را نديده ام" نگو كه مرحمت كه به دستشويي رفته بود و اسلحه هم نبرده بود، متوجه اگزوز لودر مي شود كه به زمين افتاده و آن را بر مي دارد و عراقيها هم از خوفي كه خداوند بر دل آنها گذاشته بود، آن را اسلحه اي پيشرفته مي بينند و مرحمت براي اينكه نيروهاي دشمن را خوار و ذليل نشان بدهد، به جاي اينكه اگزوز را بياورد آفتابه را مي آورد و مي گويد "من با اين اسلحه شما را اسير گرفته ام" اين حرف باعث انفجار خنده در بين رزمندگان اسلام و باعث شرمساري نيروهاي عراقي مي شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 16:14  توسط حامد ملک زاده   | 

شعری در وصف ولادت امام هادی

گرفته جان نفسم در ثناى حضرت هادى

دُر سخن بفشانم به پاى حضرت هادى

نداشت طوطى جانم هنوز لانه به جسمم

که بود مرغ دلم آشناى حضرت هادى

صفا و مروه کجا و حریم یوسف زهرا

صفاست در حرم با صفاى حضرت هادى

مقربان الهى فرشتگان بهشتى

کشند منت لطف و عطاى حضرت هادى

ز دست رفته شکیبم خدا کند که نصیبم

شود زیارت صحن و سراى حضرت هادى

درندگان زمین التجا برند به سویش

پرندگان هوا در هواى حضرت هادى

اگر به سامره‏ ام اوفتد گذر سرو جان را

کنم نثار به گنبد نماى حضرت هادى

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 15:34  توسط حامد ملک زاده   | 

زندگی نامه شهید

نام  :  مرحمت

نام خانوادگی  :  بالازاده

نام پدر  :  حضرتقلی

تاریخ تولد  :  17/3/1349

تحصیلات  :  دانش آموز

تاریخ شهادت  :  21/12/1363

محل شهادت  :  جزایر جنوب

عملیات  :  بدر

 

شهید مرحمت بالازاده در یک نگاه:

آن روز که سراسیمه به تهران آمد 13 ساله بود. نوجوان کم سن و سال اردبیلی. به پدر و مادرش گفته بود کار مهمی پیش آمده که باید به تهران برود، اما نگفته بود چه کاری؟

 وقتی با اصرار از پدر و مادر اجازه گرفت، بی‌درنگ راهی تهران شد. شنیده بود که باید به خیابان پاستور برود و رفت. هر طور بود وارد ساختمان ریاست جمهوری شد. می‌گفت باید حتماً رئیس جمهور را ببیند. کار آسانی نبود. با پادرمیانی این و آن بیرون ساختمان ریاست جمهوری منتظر ماند. آن روزها، آقا، رئیس جمهور بود، حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای. وقتی آقا برای رفتن به مراسمی از ساختمان بیرون آمدند، مرحمت بالازاده، خودش را به ایشان رساند، تلاش محافظان نتیجه‌ای نداشت، چون آقا به اشاره اجازه داده بود. مرحمت 13 ساله، با لهجه شیرین آذری و شاید هم به زبان آذری گفت؛ آقا! یک خواهش داشتم، آقا با مهربانی حالش را پرسیدند و نامش را. و بعد؛ خب. چه خواهشی پسرم؟ مرحمت که هیجان‌زده بود، نفس عمیقی کشید و گفت؛ آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند! آقا- شاید با تعجب- پرسیدند چرا فرزندم؟ و مرحمت که حالا دیگر بغضش ترکیده بود و هق‌هق گریه امانش نمی‌داد، با کلماتی بریده بریده گفت؛ آقا! حضرت قاسم(ع) هم مثل من 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه میدان داد، ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم. می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم...

مرحمت 13 ساله به اردبیل بازگشت، اما برخلاف دیروز که از اردبیل به تهران می‌آمد، دلگرفته و غمزده نبود. از خوشحالی در پوست نمی‌گنجید، دلش برای این که زودتر برسد، پر می‌کشید. کاش اتوبوس هم پر داشت.

مرحمت بالازاده با نشان دادن مجوز آقا وارد تیپ عاشورا شد - چه نام بامسمایی- شجاعت و درایت را با هم داشت و همه در حیرت که این همه در یک نوجوان 13 ساله چگونه جمع شده است. بر و بچه‌های تیپ عاشورا چهره مهربان و جدی مرحمت را از یاد نمی‌برند. بیشتر اوقات کنار فرمانده خود شهید مهدی باکری دیده می‌شد. روز 21 اسفند 1363 در عملیات بدر در جزیره مجنون شهید شد. آقا مهدی باکری هم در همان عملیات به شهادت رسید.

مرحمت بالازاده‌ها، حسین فهمیده‌ها و نام آوران گمنام دیگری از این دست، در جبهه‌های جنگ تحمیلی، در بدر، خیبر، کربلای4، والفجر8 و... فراوان بوده‌اند. در نبرد 33 روزه حزب‌الله با صهیونیست‌های وحشی نیز رد پای آنها را به فراوانی می‌توان دید، در صور، در صیدا، بعلبک. و این روزها در غزه. همه جا کربلاست و همه روزها عاشورا.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 10:46  توسط حامد ملک زاده   | 

وصیتنامه شهید مرحمت بالازاده

وصیتنامه شهید مرحمت بالازاده

لشکر عاشورا /گردان علی اکبر/ تاریخ شهادت :۲۱/۱۲/۱۳۶۳

به نام خداوند بخشنده مهربان

از اینجا وصیت نامه ام را شروع می‌کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بیکران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا پسرشان را به دین اسلام قربانی می‌دهند.

آری ای ملت غیور شهید پرور ایران درود بر شما، درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می‌ایستید تا آخرین قطره خونتان.

درود برشما ای ملت ایران، ای مشعل داران امام حسین تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.

و ای پدر و مادر عزیزم اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می‌شوید. ای پدر و مادر عزیزم از شما تقاضایی دارم اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می‌جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می‌کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند.

و مادرم و پدرم چنانچه من می‌دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی دانم. یعنی هر کس که شهید می‌شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می‌شود. و از تمام همسایه‌ها و از هم روستایی هایمان می‌خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده اید و کارهای بدی دیده اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می‌دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.

خدایا خدایا تو را قسم می‌دهم به من توفیق سربازی امام زمان(عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.

کربلا کربلا یا فتح یا شهادت جنگ جنگ تا پیروزی


  • Rostam

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 19:1  توسط حامد ملک زاده   |